تبلیغات
هی فلانی!

سالروز تولد همسر عزیز

 

نوشته شده توسط:ابراهیم

29 فروردین 62 که شد خونواده ای تو لاهیجان نفر جدیدی رو تو جمع خودشون داشتن. کسی که عیدی خدا به اونها بود البته با کمی تاخیر.
29 فروردین 62 یه دختر ناز و خوشگل به دنیا اومد و خونواده ای رو خوشحال کرد. خدا هم اون رو کنار گذاشت تا تو سال 85 اون شخص بیاد و زندگی  من رو بسازه و من رو خوشحال کنه.
امروز روز تولد رضوانه ست. رضوانه ای که بیش از 7 سال در کنار من دووم آورده و من رو خوشبخت کرده.
امیدوارم بتونم خوشبختش کنم و در کنار هم شاد و خوشبخت و سالم زندگی کنیم.
امیدوارم همیشه و همه جا سالم و سرحال باشه.
رضوانه عزیز! تولدت مبارک




ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

نوع مطلب :ادبیات ،عمومی ،

نوشته شده توسط:ابراهیم

سال 93 از راه رسید. سال 92 که گذشت اتفاقهای زیادی با خودش داشت. خوب و بد.
شاید مهمترینهاش انتخابات ریاست جمهوری و رفتن احمدی نژاد بود. امیدوارم اتفاقهای خوب سال 92 برای شما بیشتر از اتفاقهای بد اون بوده باشه.
سال 93 هم امیدوارم برای همه سال بهتری باشه. انشاءالله که اتفاقات خوبی که توقعشون رو نداریم ما رو سورپرایز کنن و اتفاق بیفتن. امیدوارم تندرستی و شادی و موفقیت و پول همراه همیشگی شما باشه.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

ادامه مطلب

شروع دوباره

 

نوشته شده توسط:ابراهیم

بعد از چند سال دوباره برگشتم به وبلاگ.
از وقتی فیس بوک اومده دیگه وبلاگ و وبلاگ نویسی کمتر شده.
هر چند خیلی از وبلاگ نویسی ها دیگه کپی پیست مطلب از جاهای دیگه شده ولی امیدوارم دوباره اینجا رنگ و بوی زندگی به خودش بگیره.
دم عیده. شاید یه خونه تکونی بکنیم و مرتبش کنیم که اگر کسی اومد اینجا متوجه بشه که آدم زنده اینجا زندگی می کنه.
فعلا


دایی جان ناپلئون!!!

 

نوشته شده توسط:رضوانه

دلم هوای اسدالله میرزا کرده و مومنت مونت هاش
دلم هوای تا قبر آ آ آ آی مش قاسم رو کرده
دلم تنگه برای ترس دایی جان و شیطنت های آقاجان
دلم برای سلامت باشید دکتر ناصرالحکما تنگه
برا قمر، دوستعلی خره...
دلم برا اون روزایی که دمر رو تخت می خوابیدم و کتاب می خوندم تنگه
دلم تختم رو میخواد و اون پتوی نارنجی که 12 ماه سال روی خودم می کشیدم!
دلم تنگه خیلی دلم تنگه
دلم تنگ نوار خولیو و فرامرز اصلانی و قمیشیِ
دلم تنگ افسانه و نرگس و نسترنِ وقتی چهارتایی تو اتاق ولو می شدیم و چرت و پرت می گفتیم.
دلم شیطنت می خواد
دلم 18 سالگی می خواد
دلم می خواد بشینم رو تاب و وقتی اوج می گیرم جیغ بکشم
دلم می خواد شالم از سرم بی افته و ترسی از سر نکردنش نداشته باشم
دلم می خواد...
ولی خوب نمی شه کاریش کرد به گمونم کار کار انگلیسی هاست!


مام میهن

 

نوشته شده توسط:رضوانه

بعضی وقتا یه چیزایی هست که با اینکه کوچیکن و شاید حتی بی اهمیت به نظر بیان، ولی به آدم امید می دن.
امروز دیدن پرچم کشورمون توی بادلذتی رو بهم بخشید که شاید چیزای به ظاهر بزرگتر خالی از این لذت باشن.
ایرانم امروز اسیر بند گرگهای توی لباس بره ست ولی هنوز داره دست و پا می زنه بلکه بچه هاش رو بیدار کنه از خواب.
مطمئنم که چشم دوخته و منتظر بیدار شدن ستار خان و باقر خانِ، دلش گرمه به بچه ای که نفسش عطر میرزا کوچک خان رو می ده. هنوز امیدواره.
مادره! مادرها هیچ وقت از بچه هاشون ناامید نمی شن هیچ وقت...


انقلاب ایران

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:رضوانه

این روزها این جمله رو زیاد می شنوم و می بینم که "ملتی که برای مفت خوری انقلاب کنند به گه خوری می افتند"!
من این جمله رو باور ندارم یا حداقل برای ایرانی ها باور ندارم که صدق کنه.
ملت وقتی انقلاب کردن دنبال مفت خوری نبودند. دنبال آزادی فکر بودند، برابری و عدالت می خواستند و در کنار همه ی اینها دینداری.
درسته که امروز به هیچ کدوم از خواسته هاشون نرسیدند و حتی وضع بدتر شد و به دین هم بی اعتماد شدند ولی ما حق نداریم تمام ارزشهای اونا رو زیر پا بذاریم و بگیم که عامل اصلی انقلاب مفت خوری بوده!
ما ملت شریفی داشتیم و داریم.
این مردم همون مردمند ولی الان حکومت با هوشمندی اولویت مردم رو تغییر داده. این تقصیر مردم نیست که بچه شون گرسنه ست...
اگه الان می بینی که برا گرفتن برنج هندی صف های طولانی تشکیل می شه به یاد بیار روزی رو که همین مردم برای کمک به جبهه صف هایی به همین بلندی تشکیل می دادند و بهترین دارایی هاشونو اهدا می کردن...
مردممون شریف اند ولی امروز اولویت ها تغییر کرده...
به هم احترام بذاریم.
بااحترام


تو باور نکن

 

نوع مطلب :ادبیات ،

نوشته شده توسط:ابراهیم

شعر سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی زیبایی دو چندان داره:

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!



کوچ

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:ابراهیم

خیلی وقته که تو وبلاگ چیزی ننوشتم. این فیس بوک و گودر خیلی آدم رو معطل خودشون می کنن و از وبلاگ میندازن.

چند وقتیه دارم به مهاجرت و خروج از ایران فکر می کنم. تا پارسال حوالی زمستون (یعنی تقریبا تا یک سال قبل) می گفتم وقتی همه دارن میرن از این کشور دیگه کی میخواد اینجا باشه و این مملکت رو درست کنه که اونوقت بشه توش زندگی کرد (نه زنده بود که این هم خیلی بهش اعتماد نیست) و کشور خوبی بشه و چه و چه و چه. ولی حدودا یک سالی هست که به این نتیجه رسیدم که اگر بخوان بمونن نمی تونن کاری کنن. یه دلیل زنده هم دارم:

یکی از دوستان که آدم با استعداد و باهوشی بود (و هست) و دکتراش رو از یه دانشگاه معتبر خارجی گرفته پارسال برگشت ایران و زمان انتخابات هم جلسات و مطالب مختلف و متعددی در حمایت از میرحسین و افشاگری های سوتی های اقتصادی الف نون و ... برگزار می کرد. عضو هیأت علمی یکی از دانشگاههای معتبر ایران هم شده. چند وقت پیش تو فیس بوک نوشت که "از این به بعد اینجا کمتر میام و کمتر می نویسم. چون برای هیأت علمی هر ساله گزینش میشه و میتونه برام مشکل ساز بشه" (نقل به مضمون). خوب به نظر شما همچین آدمهایی .............

تو این یکی دو سال هم چند تا از دوستان نزدیکترم از ایران رفتن، یکی استرالیا، یکی آمریکا، یکی کانادا، چند تا هم در راه رفتن هستن.

امروز هم فهمیدم علی داره میره. ظاهرا داره میره انگلیس. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. به هر حال هر جا هست شاد و سلامت باشه.

مانا نیستانی یه طرحی به اسم کوچ کشیده که بغض تو گلوی آدم جمع می کنه :

شعر شفیعی کدکنی هم دیگه تقریبا همه بلدیم:

گوَن از نسیم پرسید.
-" دلِ من گرفته زینجا ،
هوس ِ سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟"
... -" همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ... "
-" به کجا چنین شتابان ؟ "
-" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم . "
-" سفرت به خیر !‌ اما
تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر ِ وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران ،
برسان سلام ِ ما را ."


هشتمین دوره ی چهره های ماندگار

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:رضوانه

افتخاری هم چهره ی ماندگار شد بالاخره مزد پاچه خواریش رو گرفت مردک!

نمی دونم دیشب دیدین یا نه ولی من حس می کردم خودش هم شرمنده بود از اینکه اون بالاست.

چند نفر از اونایی که رفتن اون بالا واقعا ماندگار بودن؟



استاد محمد نوری

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:رضوانه


استاد محمد نوری

محمد نوری آرام بخواب كه امیر تتلو ها و ساسی مانكن ها هستن كه جات رو پر كنن :(

پ ن: برای دانلود ترانه های استاد یه سر به اینجا بزنین


  • تعداد کل صفحات:14 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...